190
" تولدت مبارک "
..
اروم اروم
پشت چشمهام
کز میکنی..
.
اونوقته كه
من
حل ميشم توی تلخي قهوه ات
و فكر ميكنم
چقدر سپتامبرها خوبن
مثل چشماي تو
وقتي كه سيگار ميكشم
هي تنگ ميشن
من خودمو گم ميكنم
پشت پلکات
گم ميشوم
گم ميشوم
...
..
.
قهوه ها تموم میشن
مثل سیگارم
مثل تو
سپتامبر
یک خدا حافظ..
تموم میشی.
میشم.
...
نغمه آسم گرفت .. 15 سالش بود .. آسم بدی گرفته بود نمیتونست بدوه نمیتونست هر چیزی و بخوره ... همیشه اسپریش دم دستش بود و وقتی اسپری و میزد و نفس عمیق میکشید انگار به منم اکسیژن میرسید . با نفسهای نغمه نفس عمیق میکشیدم...
خیلی شبها میترسیدم .. میترسیدم توی خواب یادش بره که پاشه و اسپریش و بزنه و تو خواب بمیره .. بزرگترین کابوس بچگی های من بود ... نغمه که نفسش میگرفت منم نفس نمیکشیدم ... بعد میترسیدم و قلبم شروع میکرد تند زدن ...
دو هفته پیش قفسه سینه ام ، بیشتر سمت قلبم درد میگرفت .. فکر میکردم شاید برای سیگار باشه .. از هفته پیش چند بار پیش اومد که نفسم برای ثانیه های کوتاه بگیره اما خوب میشد زود ... دو روز پیش قلبم درد گرفت و طپش قلب گرفتم و نفسم بیشتر از حد معمول تند بالا و پایین میشد... رفتم بیمارستان و بعد از کلی نوار قلب و آزمایش نفهمیدن چمه ... امروز دوباره حمله قلبی داشتم نوک انگشتهام و لبم و یه قسمت هایی از صورتم بی حس شده بود و من از ترس اینکه نتونم نفس بکشم گریه میکردم ...
دو روزه که دلم میخواد نفس بکشم اما نمیتونم ...
2 ماه پیش همچین ساعتی شاهرود خونه ی مهسا بودم کنار رضا نشسته بودم داشتیم گپ میزدیم و من داشتم از اتفاقات این 10 ماه برای رضا میگفتم در کمال آرامش ...
3 ماه پیش همچین ساعتی بغض داشتم از رفتن آناهیتا و داشتم به 5 روزی که پیشم بود فکر میکردم ...
4 ماه پیش همچین ساعتی داشتم اولین روز کاریم و برای خودم مرور میکردم و خوشحال از اینکه کار میکنم...
5 ماه پیش همچین ساعتی داشتم به عکسهای مهسا نگاه میکردم و به این فکر میکردم که چقدر دلم براش تنگ شده و آرزو میکردم که کاش از عکس میومد بیرون تا بغلش کنم...
6 ماه پیش همچین روزی من مونترال بودم همچین ساعتی تازه از فستیوال Nuit blanche مونترال رسیده بودیم خونه ی آناهیتا و ولو شده بودم رو تخت و همدیگر و بغل کرده بودیم ...
7 ماه پیش همیچین ساعتی آخرین شب تو خونه ی 43 آپاچی بودم و فرداش خونه رو قرار بود تحویل بدیم و فکرم مشغول اسباب کشی بود ...
8 ماه پیش همچین ساعتی تازه از عروسی نغمه اومده بودم خونه رو تختم دراز کشیده بودم و شیشه ی شراب دستم بودم و گریه میکردم ...
9 ماه پیش همچین ساعتی نشسته بودم و فیلمهای تابستون 88 ام و میدیدم و گریه میکردم و تو اوج دلتنگیم بودم و درگیر شکست عشقیم بودم ...
10 ماه پیش همچین ساعتی کنار روفیا بودم و داشت برام از خاطرات دوبی میگفت و آخرین روزهای با هم بودن من و نغمه و روفیا بود ...
11 ماه پیش همچین ساعتی داشتم درس میخوندم و استرس داشتم برای اولین امتحان دانشگاهم ...
12 ماه پیش همچین ساعتی لندن بودم و کنار پنجره تو هتل داشتم به بیرون نگاه میکردم و پرواز فردام فکر میکردم ...
آره ! من آدم خاطره بازی هستم که تمام یک سال گذشته ام و لحظه به لحظه حفظم ...
PS : Nostalgia is a luxury
جول آی
ماه جول آخ
اتاق خودم
برگشتن به روزمرگی
گذروندن وقت با آدمهای نزدیک زندگیم
صبحانه های دو نفری من و پدر
گپ های طولانی با مادر
نقشه ی تهران ۸۹ روبروم
یه مشت عکس
کلی خاطره
پنج آه ــــــــــــــ
جول آی ــــــــــ
آی
زخمی ام
و
خاطراتم
بیش تر از همیشه
درد میکنند

بالاترین لذت دنیا
موقعیِ که بدونی
هفته آینده
همچین ساعتی
داری توی خیابونهای تهران قدم میزنی
هم خوشحالی هم ناراحت هم گیجی هم آرومی هم استرس داری هم خوبی ...
من چهار روز دیگه دارم میرم
بهترین حس
بهترین./
شوق سفر
مهمان عزیزم
پیمان یزدانیان / آلبوم گذر
کار و خستگی
گرمی هوا
بی امید به آینده
ایران
چمدان
۹ روز
۹ روز
و
۹ روز
آشفته ام